یک شنبه 6 فروردين 1391برچسب:, :: 11:35 :: نويسنده : niloofar
حدودا 2 ماهی میشه که اومدم کره دنبال ارزو هام.....البته بهتره بگم اومدیم کره دنبال ارزو هامون......من و دوستام اومدیم کره واسه ادامه تحصیل و رسیدن به مدارج بالا و خوشبختی و البته ازادی....... مهسا:نوشینننننن.....بیااا دیگهههه!!!! باز این موجود جفت پا پرید وسط تفکرات من خب داشتم میگفتم اصا چی چی میگفتم....بیخی بابا اصا ....راستی اسمه من نوشینه 20 سالمه .....الانم داریم میریم بدویم و ورزش کنیم با دوستان..... دره کشو مو باز کردم و یه ست آبي پوشيدم. یه نگا تو اینه به خودم کردم و بند کفشمو بستم و رفتم پایین.....توی حال...خونه ی مدرنی داریم ....خیلی دکوراسیون قشنگیم داره.....همه چیز با هم هارمونی خاصی و تشکیل دادن.....میرم سمت اتاقه مهسا و به درش تکیه میدم... -تو که هنوز نپوشیدی چرا الکی هوااار میکشیی؟؟؟؟؟؟؟؟ یه ابرومو میندازم بالا و بهش نگاه میکنم یه ست قرمز داشت مي پوشيد. مهسا:به جونه تو یکی که غر نزن تا فردا میخوای طول بدی تا اماده شیی.....تازه کاره منم تموم شد.... اینو گفت و استینای سوییشرتشو زد بالا....بعدم منو هل داد و با هم رفتیم سمت اتاقه غزی اونم اماده رو تخت نشسته بود و یه ست صورتي و بنفش پوشيده بود. مهسا یه سوت زد و گفت: -شمام میخواین برین ورزش به سلامتی؟؟؟؟ غزل برگشت و نگامون کرد... غرل:اول یه نگاه به سر و وعض خودتون بکن بعد زر بزن شماا که معلوم نیست میخواین برین ورزش یا برین شماره گیر بیارین.... مهسا:افرین زدیی به هدف میخوایم بریم ماهی گیری(خی خی غزی در جریانه)..... -راس میگه بابا حوصله امون سر رفت تو این کشورررر......بدو بدو بریممم..... غرل:جلفاااااااا..... مهسا:یه خیابونه تو اصفهان!!!! غرل:بچه پروووو..... -خی خی ....خیلی باحالیددد..... مهسا و غرل:یااااااااااااااااااا.......... -اهههه خوشنت اصا کاره خوبی نیست......ااا اااا.... انگشتمو جلوشون تکون دادم.... غزل:خدایاااا...یه عقلی به این بشر بدهه!!! -ای خدا از زبونت بشنوهه عزیزم!!!!!! غزل رفت طرف اتاقه ال و مثه گاو رفت تو بدبخت داشت سوتینشو میبست..... الی:گاوااااااااااااااااا......... -اینجاا میتونی بگی گاوان.....کلمه ی بهتریهه..... الی بالشتشو پرت کرد سمتمونو شوتمون کرد بیرون ....سه تایی با قیافه ی اویزون خواستیم بریم طرف اتاق نیلو که خودش طبق معمول جلومون ظاهر شدد.......... نیلو:چه خوشگلل شدیننننننن!!!!!!!!!!1 مهسا:نیشتشو ببند خوب..... نیلو یه دور زد و گفت: -چه جوری شدم...... یه ست طوسي و سفيد پوشيده بود. غرل دستشو زد به چونشو گفت: -اوووممم بد نشودیی خوبهه.... نیلو:ضدحاللل.... سه تایی زدیم زیره خنده....همیشه اذیت کردن نیلو حال میداد اخه از هممون کوچیک تره...... الی:نبینم بیبی رو اذیت کنین و گرنه با خودم طرفین(کلا به قیافه ات نمیخوره...این حرفااا) برگشتیم گله ای نگاش کردیم...... -اوهوووووو.....چه خارجیی..... الی:بلییی دیگه تو کشور خارجی باید خارجی بود........ مهسا:اوخیییی دایی دوس دخملل....چه حرفایه گنده ای میزنی جدیدا!!!!! الی:من همیشه سخنانم پر گوهر بودن ....شماها درک نمیکردین..... -بیشین بینیم با حال نداری..... غزل:حرف زدناتون تموم شد بریم .....ظهر میشه دیر بریم اون موقع ام هم هوا گرمه هم شلوغ.... راستی الیم ست سفيد مشكي پوشيده بود. -بلییی مامان بزرگ درست میگن پوشین راه بیوفتین بریم ...... مهسا:یه مثلی هست میگه دیگ به قابلامه میگه ته دیگگ.....بدرد الان میخوره.... -نه بابا واقعاااا؟؟؟؟ -خی خی...دیگه. غزل:تا 3 میشمرم راه نیوفتین مردین.....اراسوووو؟؟؟؟ همه:بلییییییییییی......... خلاصه پیاده رفتیم سمت پارک نزدیک خونه ....خونه ام توی محله بالا شهر بود و تقریبا خصوصی بود ورود افرادیم که خونه نداشتن ممنوع بود..... پارک تقریبا خلوت بود البته بنده خدا حقم داشت که خلوت باشه کله صحر اومده بودیم پارک...... غزل:خوب بریم اول بدویم بعد ام میریم یه دور میزنیم..... غزل شروع کرد دویدن خیلی ام تند میدوید.....الی و نیلو ام دنبالش رفتن و شروع کردن دویدن........من و مهسا ام دستامون تو هوا بود در امتداد اون سه تاا واقعا تو جو بودن.... -رفتن؟؟؟؟؟؟// مهسا:رفتن پی کارشون دل خوشی ندارن ..... -ایششش....بیا مام بریم دنبالشون.... مهسا:اینم نظریه فقط بیا بریم جلوشون سبز شیم....و بترسونیمشون.... -پایتم بد جورر.... خلاصه تصمیم گرفتیم بریم دنبالشونو بترسونیمشون.......رفتیم پشت به بوته که تو مسیرشون بود قایم شدیم.... -ببین نیمدن خیلی وقته اینجاییمم.... مهسا یکم نگاه کرد و گفت: -دارن میان اماده باش.....
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |